• پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ماه، ۱۳۹۷ - ۱۴:۳۶
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 972-20987-5
  • خبرنگار : 15224
  • منبع خبر : ----

فریبا وفی مطرح کرد:

صداهای تاریک ذهن بزرگترین دغدغه من است

فریبا وفی گفت: صداهای تاریک ذهن انسان که هیچ‌گاه به گوش کسی نمی‌رسد بزگترین دغدغه من است.

به گزارش ایسنا- منطقه خراسان، نویسنده رمان «ترلان» در نشست «زنان و داستان نویسی» با عنوان فرعی «زنان از چه می‌نویسند و برای چه می‌‌نویسند» که در تالار شریعتی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی برگزار شد،  اظهار کرد: من ابتدا سعی می‌کردم از تغییر دنیا بنویسم. کمی بعد تصمیم گرفتم برای زنان بنویسم اما کمی که گذشت به این نتیجه رسیدم که از پیچیدگی‌های انسانی بنویسم، مسائلی که راجع به آن نمی‌شود صحبت کرد و در تاریکی وجود انسان رخ می‌دهند. از صداهای تاریکی که هیچ گاه به گوش کسی نرسیده و هیچ وقت هم نمی‌توان از آن‌ها چیزی گفت، بنویسم.

وی ادامه داد: اکنون امیدوارم توانسته باشم چنین کنم. من خواستم تعبیر خودم را از دنیا ارائه دهم و شاید از همین رو نیز با توجه به این‌که من زن هستم و تعبیری زنانه از دنیا دارم؛ اکنون می‌توانم بگویم که من زنانه می نویسم.

نویسنده کتاب «رویای تبت» در خصوص اهمیت اعتراض به وضع موجود زنان؛ در نوشته‌های زنان نویسنده، خاطرنشان کرد: به نظر من وقتی زنان می‌نویسند خود این نوشتن به نوعی اعتراض محسوب می‌شود. به نظر من اگر ما زنان خودمان را خوب ببینیم و خوب بشناسیم کار بهتری توانسته ایم انجام دهیم تا اینکه صرفا بخواهیم از مردان متفاوت باشیم و متفاوت بنویسیم.

وفی در پاسخ به این سوال که آیا رمان «ترلان» وی یک اتوبیوگرافی است یا خیر، گفت: در مورد همه کتاب‌های من این سوال می‌شود و من در مورد همه آن‌ها می‌توانم بگویم که هم بلی و هم نه. هم تمام داستان‌ها را از زندگی خود گرفته‌ام و هم در تمام آن‌ها تخیل کرده‌ام. در خصوص کتاب «ترلان» نیز من شخصیت‌های زیادی را آوردم. چون می‌خواستم به خوبی بتوانم توصیف کنم نه اینکه آن‌ها شخصیت‌های زندگی خودم نبوده باشند که بخواهم وارد داستان کنم.

وفی در خصوص اتفاقی که او را به داستان‌نویسی کشاند، گفت: من همواره در مدرسه انشانویس خیلی خوبی بودم اما روزی اتفاقی افتاد که باعث شد در نگاه من به داستان‌نویسی تغییر ایجاد شود و آن این بود که یکی از معلم‌های ما از ما خواست یک گزارش بنویسیم فردای آن روز وقتی به کلاس آمدیم معلم از ما پرسید که چه کسی انشایش را نوشته و هیچ کس جز من پاسخ نداد که به تنهایی انشایم را نگاشته بودم. وقتی که آن را خواندم همه برای من دست زدند و این تشویق خیلی خوبی بود و باعث شد من باز هم بنویسم. 

نویسنده کتاب «بعد از پایان» ادامه داد: اولین نوشته‌ام را برای مجله آدینه فرستادم و حدود دو ماه بعد به دکه رفتم و مجله را گرفتم تا ببینم که آیا پاسخی به نامه من که در آن خواسته بودم داستانم چاپ شود داده شده یا نه اما دیدم که هیچ خبری از پاسخ نیست. اما همین که خواستم مجله را سر جایش بگذارم کلمه آشنایی به چشمم خورد و دیدم که داستان من با نام دیگری در مجله چاپ شده است، نام اولیه داستان من «خوشحالم که مرده‌ای» و  «راحت شدی پدر» تغییر یافته بود.

انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: