• دوشنبه ۲۱ خرداد ماه، ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۰
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 973-9587-5
  • خبرنگار : 15180
  • منبع خبر : ----

جیمز نچوی در مصاحبه با هیلاری رابرتز:

10 سال روی پروژه‌ای کار کردم که به کتاب جهنم تبدیل شد

جیمز نچوی، قهرمان عکاسی خبری، بیش از چهار دهه از عمرش را صرف مستندسازی جنگ‌ها، فجایع و بیماری‌ها در سراسر جهان کرده است.

به گزارش ایسنا- منطقه خراسان و به نقل از canon-europe ، جیمز نچوی در سال 1948 در نیویورک به دنیا آمد و یکی از برجسته‌ترین گزارشگران دنیای مستند به شمار می‌رود. او بعد از فراگیری عکاسی، به عنوان یک عکاس خبری آزاد در مجله تایمز شروع به کار کرد و در سال 1976 اولین شغل رسمی‌اش را در مجله آلبوکرک در نیومکزیکو به دست آورد. از آن زمان به بعد، کارهایش همیشه شوکه‌کننده، پرهیبت و الهام‌بخش بوده‌اند.

در مراسم افتتاحیه مموریا، نمایشگاهی با موضوع مرور آثار جیمز نچوی که قرار است در سرتاسر جهان برگزار شود، او با متصدی بخش عکاسی موزه سلطنتی جنگ لندن ، هیلاری رابرتز گفت‌و‌گویی طولانی داشت. آن‌ها مباحث جسته‌گریخته‌ای پیرامون عکاسی داشتند؛ این که آیا تصاویر می‌توانند تفاوتی در اوضاع جهان ایجاد کنند؟ و این‌که آیا مشاهده تراژدی‌ها و وقایع ناراحت‌کننده در سراسر جهان، چه تاثیر احساسی و عاطفی می‌تواند داشته باشد. 

در این گفت‌وگو، او تجربه پوشش خبری یتیمان رومانیایی، کشتار دسته جمعی در رواندا، حادثه 11 سپتامبر و بحران پناهندگان اروپا را با ما به اشتراک می‌گذارد و نظرش را در مورد وضعیت فعلی صنعت عکاسی خبری، با ما در میان می‌گذارد.

هیلاری رابرتز: پوستر نمایشگاه مموریا، چهره یک مرد جوان هوتویی در روانداست. او زخم عمیقی بر چهره دارد و مشخص است دچار حادثه شده. این تصویری است که بدون نیاز به هر گونه توضیح اضافه‌، به ما نشان می‌دهد یک انسان چگونه مورد بی‌مهری و درنده‌خویی انسان دیگری قرار گرفته است. من تصور می‌کنم که این، یکی از بی‌شمار نشانه وحشتناکی است که شما در رواندا شاهدش بودید. آیا این تصویر برای شما از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است؟

جیمز نچوی: دقیقا همین‌طور است. این مرد از کمپ هوتو آزاد شده است، جایی که انسان‌ها شکنجه و کشته می‌شوند و به ایستگاه‌های مراقبت‌های پزشکی انتقال می‌یابند که بسیار ابتدایی است. من مشغول عکاسی بودم و او وارد شد. نمی‌توانست صحبت کند و من هم اصلا زبان اور ا نمی‌دانستم. اما با هم تماس چشمی برقرار کردیم و به کمک زبان بدن پرسیدم می‌توانم عکس بگیرم یا نه. او با اشاره به من فهماند با عکس مشکلی ندارد و صورتش را به سمت نور برگرداند. این لحظه‌ای بود که من این عکس را ثبت کردم. فکر می‌کنم می‌دانست زخم‌هایش چه حرف‌هایی برای جهانیان دارد. حس می‌کنم در آن لحظه مرا انتخاب کرد تا پیامش را به همه برسانم.

- وقتی در سال 1981 اعتصاب‌کنندگان گرسنه را در ایرلند به تصویر کشیدید، برای اولین بار توجه مرا به خود جلب کردید. اما قبل از آن به عنوان یک عکاس خبری در ایالات متحده کار می‌کردید. اولین‌بار چه چیزی شما را به سمت عکاسی جذب کرد؟

در گذشته من هیچ چیزی وجود ندارد که نشان‌دهنده هر گونه علاقه یا اشتیاقی به عکاسی باشد. من بعد از اتمام تحصیلاتم تصمیم به این کار گرفتم. عکس‌های جنگ ویتنام و جنبش حقوق بشر آمریکا الهام‌بخش من بود. این تصاویر تاثیر عمیقی بر من داشت و دیدگاهم را در مورد آنچه در واقعیت در جریان بود، کاملا عوض کرد. سیاست‌مداران و رهبران به ما یک چیز می‌گویند و عکاس‌ها چیز دیگر. آن‌ها به ما می‌گویند واقعا چه اتفاقی دارد می‌افتد.

- شما خودتان عکاسی را یاد گرفتید. چگونه؟

من برای ثبت نام در دانشکده عکاسی پول کافی نداشتم. پس شروع کردم به عکاسی با یک دوربین قرضی. درباره نحوه ظهور فیلم و چاپ عکس شروع به مطالعه کردم. یک اتاق تاریک اجاره کردم تا تمرین کنم. همه جا به خودم می‌قبولاندم که دارم برای مجله عکاسی می‌کنم. می‌زدم بیرون و سعی می‌کردم عکس‌هایی بگیرم که ممکن بود روزی به یک ویراستار نشان دهم. بعد از چند سال، یک پورتفولیو درست کردم و دست آخر آن را به دفتر مجله تایم در بوستون نشان دادم. آن‌ها از چیزی که پیش روی‌شان بود خوش‌شان آمد و به من ماموریت‌هایی دادند.

بعد از چند سال، به خوبی می‌توانستم مخارج زندگی‌ام را از این طریق تامین کنم، اما حس می‌کردم ماموریت‌هایی که به من می‌دهند کافی نیست و با کار در یک روزنامه، می‌توانم کار سخت روزانه‌ای را که مد نظرم است به دست بیاورم. برای روزنامه‌های مختلف در بخش‌هایی از آمریکا که با آن آشنا نبودم، درخواست فرستادم و یک پیشنهاد شغلی از مجله آلبوکرک در نیومکزیکو دریافت کردم. به این ترتیب سوار هواپیما شدم و به آن‌جا پرواز کردم. چهار سال صرف یادگیری هنر عکاسی خبری کردم، در این راه، هر اشتباه شناخته شده‌ای را مرتکب شدم و دست به اشتباهات جدید زدم و کم کم تجربه و اعتماد به نفس به دست آوردم. تعدادی از عکاسان خبری در این حرفه عملکرد بسیار خوبی داشتند و من سعی کردم از آن‌ها چیزهایی یاد بگیرم.  

بعد از چهار سال کار برای روزنامه، یک نیمه شب از خواب بیدار شدم. دریافتم که هر چیزی را می‌توانم با تجربه یاد یگیرم. حس کردم زمان آن فرارسیده که راه بیفتم. روز بعد از شغلم استعفا دادم، وسایلم را در فولکس واگن بیتلم بستم و راهی نیویورک شدم. آن‌جا به عنوان عکاس آزاد شروع به کار کردم. همکاری‌ام با آژانس عکس بلک‌استار از همین‌جا آغاز شد. مرد خارق‌العاده‌ای به نام هوارد چاپکین در این زمینه کمکم می‌کرد. هوارد انسانی دانشور و ادیب است و به عکاسی ایمان دارد. وقتی پروژه اعتصاب‌کنندگان گرسنه آغاز شد و آشوب‌ها در بلفاست و دری به خیابان‌ها کشیده شد، واقعا پشتم بود. من به هاوارد گفتم «می‌‌خواهم به آن‌جا بروم». هیچ مجوزی برای این ماموریت نداشتم، فقط یک بلیط هواپیما گرفتم و راه افتادم.

در جریان انتفاضه دوم فلسطین، خشونت در هر دو سمت، شدید بود؛ معترضان فلسطینی به سمت سربازان بمب دستی پرتاب می‌کردند و سربازان با مهمات واقعی و گلوله‌های پلاستیکی پاسخ آن‌ها را می‌دادند که اغلب نتایج مرگباری به دنبال داشت. این عکس در سال 2000، در رام‌الله ، وست‌بانک گرفته شده است.


- فکر می‌کنید امروزه، عکاسان جوان باید در شروع کارشان ریسک کنند؟

برای شروع کار باید ریسک کرد و در هر مرحله از این مسیر دست به خطر زد، اما هرگز نباید بی‌دقت بود، چرا که می‌تواند عواقب بسیار جدی به دنبال داشته باشد. عواقبی بسیار فراتر از شکست در عکاسی. اگر قرار است مردم عکس‌های شما را ببینند، باید مطمئن شوید به بهترین شکل عمل می‌کنید تا داستان را درست پیش ببرید. ما عکاس‌ها تاریخ را در زمان واقعی لمس می‌کنیم. نمی‌دانیم هر چیز چه معنایی دارد، به همین خاطر است که از صحنه عکس می‌گیریم. اما باید با تکیه بر غریزه و دانش‌مان، تصویری را ثبت کنیم که حاوی واقعیت است.

برچسب «عکاس جنگ» به شما کمک می‌کند یا شما را بازمی‌دارد؟ برخی عکاس‌ها حس می‌کنند این عبارت، درک مردم از کار آن‌ها را کاهش می‌دهد.

من فکر نمی‌کنم این موضوع چندان اهمیتی داشته باشد. این برچسبی است که صرفا برای راحت‌تر کردن کار استفاده می‌شود. عکاسان پرتره، عکاس پرتره خوانده می‌شوند و عکاسان منظره، عکاس منظره هستند. هر چند در عمل کاری بسیار بیش از آن انجام می‌دهند.

مستندسازی اجتماعی در کنار عکاسی از جنگ، بخشی از کار شماست؛ این‌طور نیست؟

بله. من کارم را با تمرکز بر جنگ شروع کردم و به مدت، 10 سال منحصرا همین رویه را ادامه دادم. در سراسر جهان از جنگی به جنگ دیگر می‌رفتم. بعد از سقوط دیوار برلین و فروپاشی بلوک شرق اروپا، خیلی در مورد رومانی کنجکاو بودم، زیرا از همه کشورهای اروپای شرقی غیرقابل دسترس‌تر بود. ناگهان، دروازه‌ها باز شد. بدون این که کسی به من ماموریت داده باشد، خودم را به آن‌جا رساندم. شنیده بودم یتیم‌ها در هر نقطه از کشور هستند، اما هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید دقیقا کجا. یک مترجم پیدا کردم، یک ماشین کرایه کردم و شروع کردم به پرسه زدن با خودرو. در نهایت بچه‌ها را پیدا کردم.

همه چیز با آن نوع خشونتی که در جنگ شاهدش بودم، تفاوت داشت. یک نوع مجازات اقتصادی یا تحریم دولتی، یک نوع بیرحمی سازمان‌یافته نسبت به انسان‌هایی کاملا بی‌گناه که واقعا مرا شگفت‌زده کرد. چندین هفته را صرف مستندسازی این جنایت کردم. فکر می‌کنم که این رویداد، افق دیدم را گسترده‌تر کرد. حالا درک می‌کردم عکاسی از مسائل بحرانی جامعه و بی‌عدالتی‌هایی که باید فاش می‌شد تا اصلاح شود، چه ارزشی دارد. 10 سال تمام روی پروژه‌ای کار کردم که به کتاب جهنم تبدیل شد.

جیمز بیش از سه دهه صرف عکاسی از فجایع انسانی در سرتاسر جهان کرد که از آن جمله می‌توان به قحطی در دارفور، سودان در دهه 1990 اشاره کرد. در این عکس، یکی از قربانیان قحطی، در مرکز تغذیه به قدری ضعیف شده که برای نوشیدن آب داخل ظرف که درست کنار دستش قرار گرفته، به کمک نیاز دارد.

- دان مک‌کالین تصور نمی‌کند عکس‌هایش تفاوتی در اوضاع ایجاد کرده باشد. شما در مورد کارتان چه‌طور فکر می‌کنید؟ تاکنون دیده‌اید عکس‌ها دنیا را به سمت بهتر شدن سوق دهند یا به مردم آگاهی ببخشند؟

من به قدرت اطلاعات در ذهن مردم باور دارم. اطلاعات اجازه نمی‌دهد مردم در انحصار قدرت‌ها باشند. فرایند تغییر به همین بستگی دارد. تجربه نشان می‌دهد کار رسانه- نه کار من یا کار هر خبرنگار به تنهایی، بلکه کار همه ما در کنار یکدیگر- با مخابره حجم مهمی از اطلاعات، به ایجاد تغییر کمک می‌کند. مردمی که درگیر جنگ هستند، ناامیدند و حس می‌کنند این جنگ‌ها هرگز به پایان نمی‌رسد، اما جنگ یک روز تمام می‌شود و یکی از دلایل آن، انتشار اطلاعات و شکل‌گیری وجدان جمعی است. وقتی جنگ عراق شروع شد، عموم مردم آمریکا به شدت طرفدار آن بودند. با گذشت چند سال، بیشتر آمریکایی‌ها به شدت به مخالفت با آن پرداختند. چه چیزی غیر از اطلاعات، این تغییر را رقم زد؟

- بیایید به آخرین پروژه‌تان، مموریا، بازگردیم؛ نمایشگاهی که بیشتر مروری بر آثار شماست و قرار است به کتاب تبدیل شود. امید دارید که این نمایشگاه چه هدفی را دنبال کند؟

این نمایشگاه برای من فرصتی بود تا در بستری غیر از رسانه، در فضای نمایشگاه با مردم ارتباط برقرار کنم. عکس‌های من معمولا در حین وقوع رویدادها در رسانه‌های جمعی منتشر می‌شوند، بنابراین بخشی از گفت‌وگوهای روزانه مردم را به خود اختصاص می‌دهند. اما کاربرد ثانویه عکس این است که خارج از بستر وقوع حوادث، مردم را به فکر وادارد. عکاسی به همان اندازه که مربوط به ثبت یک لحظه منحصربه‌فرد است، بی‌زمان و ابدی است. وقتی عکس از اخبار جدا می‌شود، به شکل دیگری مردم را به تفکر وامی‌دارد.

- کاملا موافقم. نیروی معنوی قدرتمندی در برخی از عکس‌های این نمایشگاه به چشم می‌خورد که ما را به عکس‌العمل وامی‌دارد. من کنجکاوم بدانم کنار هم قرار دادن زیبایی و وحشت مجسم در تصاویری که از جنگ و درگیری ثبت می‌کنی، چه احساسی دارد؟ چه‌طور این دو را در یک تصویر در ذهنت  قاب می‌گیری؟ آیا این فرایندی فطری و غریزی است؟

من در لحظه کار می‌کنم. این یک واکنش کاملا شخصی به چیزهایی است که پیش چشم من گسترده شده. هیچ قالب از پیش تعیین شده‌ای برای آن وجود ندارد. عکس‌های من قرار نیست با دانسته‌هایم مطابقت داشته باشند. عکاسی، کاوش واقعیت در لحظه واقعی و در مکان واقعی است. همه چیز حاصل بدیهه است. اگر در این عکس‌ها، زیبایی در کنار تراژدی به چشم می‌خورد به این خاطر است که بخشی از زندگی است نه چیزی که من یا هر عکاس دیگری بخواهد القا کند. من به خاطر زیبایی عکس نمی‌گیرم. شاید این عنصر، بخشی از رویداد در حال وقوع است و من واقعا دلیلش را نمی‌دانم. ممکن است مکانیسمی در ذات انسان باشد که به ما کمک می‌کند بدون این که روی‌مان را برگردانیم با تراژدی روبه‌رو شویم. شاید هدفش همین باشد. اما اگر کسی به یکی از عکس‌های من نگاه کند و تنها چیزی که می‌بیند زیبایی باشد، آن عکس شکست خورده است.

جنگ خانه به خانه برای در دست گرفتن کنترل موستار؛ جنگ در تمام محله‌ها از خانه‌ای به خانه دیگر در جریان بود. در این عکس، یک اتاق خواب به میدان جنگ تبدیل شده. عکس در سال 1993 ، در موستار، بوسنی و هرزگوین گرفته شده است.  


دوست دارم درباره نمونه‌های خاصی که در نمایشگاه به نمایش گذاشته شده صحبت کنیم. بعضی از این عکس‌ها بسیار شناخته‌شده‌اند، اما هنوز هم قلب بیننده را به لرزه در می‌آورند. اولین عکس مربوط به جنگی در موستار در بوسنی است که در سال 1993 گرفته شده و یک جنگجوی کروات را نشان می‌دهد که تفنگش را از پنجره به بیرون نشانه رفته است.

من برای اولین بار پا به بوسنی می‌گذاشتم. در دومین روز جنگ، همراه با یک عکاس دیگر خودم را به آن‌جا رساندم. ما تصمیم گرفتیم به گروهی از مردان نظامی کروات که خانه به خانه مشغول نبرد بودند، ملحق شویم. آن‌ها می‌خواستند همسایه‌های مسلمان‌شان را که نسل اندر نسل با آن‌ها در صلح زندگی کرده بودند از شهر بیرون کنند. در این نبرد داخلی فراملی که یوگسلاوی را از هم متلاشی کرد، شهروندان معمولی به هیئت شبه‌نظامیان درآمده بودند تا برای گروه‌های وابسته‌شان، نهادهای مستقل تشکیل دهند.

قبل از این که این عکس را بگیرم، یکی از مردان شبه‌نظامی مستقیم به راهرو تیراندازی کرد و عکاس دیگری که همراه من بود به کمک او شتافت. به نظر می‌رسید در این گروه، هیچ کس درباره کمک‌های اولیه چیزی نمی‌داند. به نظرم این عکس ( جنگجویی که در حال نشانه گیری است) رزونانس عجیبی دارد، زیرا در اتاق خواب روی می‌دهد و اتاق خواب جایی است که مردم استراحت می‌کنند.

- در جنگ‌ها و درگیری‌ها، قربانیان زیادی را دیده‌اید. تا به حال به عقب بازگشته‌اید، یا یکی از کسانی که در این شرایط از آن‌ها عکس گرفته‌اید، راهی برای نفوذ به زندگی شما پیدا کرده است؟

نقشی که من بازی می‌کنم، این نیست. من پا به جاهایی می‌گذارم که نبرد و درگیری در آن‌ها جریان دارد و همه چیز خیلی سریع پیش می‌رود. در لحظه ارتباط‌هایی برقرار کرده‌ام اما خیلی سریع از آن‌ها گذشته‌ام. این مردم همگی از زندگی من ناپدید شده‌اند.

 من ساعت 11:30 روز 10 سپتامبر به نیویورک رسیدم. برج مرکز تجارت جهانی از پنجره اتاقم دیده می‌شد. صبح هنگام که از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم، دود سیاهی از اولین برج برخواسته بود. عکس در 11 سپتامبر 2001 در نیویورک، ایالات متحده آمریکا، گرفته شده است.  


- شما 11 سپتامبر 2001 درست در مرکز انفجارها بودید. جایی که برج جنوبی فرویخت. من حس می‌کنم که روش کار، یکی از شخصی‌ترین مسائل شماست. از آن روز چه خاطره‌ای در ذهن دارید و حالا که به آن برمی‌گردید چه حسی دارید؟

گمان نمی‌کنم آن روز هرگز از خاطرم برود. من حدود 11 و 30 دقیقه 10 سپتامبر از فرانسه به نیویورک رسیدم. صبح هنگام وقتی از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم، دود سیاهی از اولین برج به هوا برخواسته بود. اصلا نمی‌دانستم اوضاع از چه قرار است. فکر کردم شاید یک حادثه باشد، اما متوجه شدم اتفاق مهمی در جریان است. در نتیجه دوربینم را به سرعت سرهم کردم. قبل از ترک اتاق، بار دیگر از پنجره بیرون را نگاه کردم. دومین برج داشت می‌سوخت. متوجه شدم که به آمریکا حمله شده است.  

از اتاق بیرون زدم و شروع به عکاسی کردم. وقتی داشتم از برج جنوبی عکس می‌گرفتم با کلیسایی روبه رو شدم که یک صلیب داشت و از این صلیب، در قاب تصویرم استفاده کردم. یک عنصر برجسته که خود به خود، ذی‌حق به نظر می‌رسید. در حین عکاسی، برج درست مقابل چشمانم فروریخت. واقعا لحظه نفس‌گیری بود. ذهنم وارد حالت حرکت آهسته شد و همه آن قطعات عظیم فلز مثل چوب کبریت، به آرامی در هوا به پرواز درآمد. احساس می‌کردم تمام زمان جهان را در اختیار دارم.

آخرین فریم را گرفتم (من مشغول فیلم‌برداری بودم) و دوربینم از کار افتاد. همه چیز به زمان واقعی بازگشت و متوجه شدم ممکن است مورد اصابت قرار بگیرم. سعی کردم پناهگاهی پیدا کنم در حالی که همه چیز در حال فروریختن بود. داشتم فکر می‌کردم این لحظه را ثبت کنم (لحظه‌ای که اولین برج فروریخت). ماشین‌های آتش‌نشانی و خودروهای پلیس از کار افتاده بودند. سعی کردم خودم را به آن‌جا برسانم بدون این که در نظر بگیرم در صورت فروریختن اولین برج چه اتفاقی ممکن است بیفتد، علاوه بر این احتمال داشت برج دوم هم سقوط کند، در حالی که من درست زیر آن ایستاده بودم. متوجه شدم پیش از فروریختن همه چیز، پنج ثانیه زمان دارم و اگر یک عکس دیگر بگیرم، زمانی برای نجات خودم باقی نمی‌ماند. خودم را تسلیم غریزه نجات کردم و هر طوری بود، سرپناهی پیدا کردم.

اول فکر کردم زیر آوار دفن شده‌ام چون همه چیز سیاه بود. وسط آن همه دود و غبار، داشتم خفه می‌شدم. دست آخر راهم را به سمت بیرون پیدا کردم و سپس به محل حادثه رفتم و باقی روزم را همانجا سپری کردم. متوجه شدم افراد بسیاری کشته شده‌اند. حس همدردی و خشمی که داشتم با احساسم در قبال دیگر قربانیان جنگ در سایر مکان‌ها، تفاوتی نداشت. احساسات من هیچ ارتباطی با ملیتم نداشت. نجات یافته‌ها پیدا نشدند. ما متوجه شدیم همه آن‌ها زیر آوار مدفون شده‌اند و نتوانسته‌اند نجات پیدا کنند.

اوضاع ناامیدکننده بود. می‌دانستم چگونه خودم را در این موقعیت جمع‌و‌جور کنم زیرا در میدان‌های جنگ زیادی بودم و می‌دانستم در چنین موقعیت‌هایی چگونه باید عمل کرد. آمبولانس‌ها آن‌جا به صف شده بودند تا زخمی‌ها را منتقل کنند، اما هیچ زخمی‌ای آن دور و بر نبود.

 جنگ داخلی به این معنی است که نجات‌یافتگان، هیچ انتخابی ندارند به جز این که در خرابه‌های به جا مانده از خانه و محله‌شان زندگی کنند و با وجود این واقعیت که ساختاری که معرف زندگی‌شان بود تماما فروریخته و نابود شده، تا جایی که ممکن است به روال عادی زندگی بازگردند. این عکس در در سال 1996 در کابل، افغانستان گرفته شده است.


- عکاسی فقط یک شغل نیست؛ عکاس‌ها شاهدان ماجرا هستند و ما می‌دانیم که از عواقب آن ایمن نیستند. شما تجربه طولانی و قابل توجهی در این حرفه دارید و چیزهای وحشتناک زیادی دیده‌اید. این خاطره‌ها را چگونه در ذهن‌تان مدیریت می‌کنید؟

تا جایی که بتوانم با آرامش و با امید. با دشواری زیاد.

- با صحبت کردن درباره آن‌ها آرام می‌شوید یا صرفا بر روی پروژه‌های بعدی تمرکز می‌کنید؟

با افرادی که در این گونه موقعیت‌ها نبوده‌اند، درباره این مسائل صحبت نمی‌کنم، زیرا واقعا غیرممکن است بتوانی این موضوع را به آن‌ها بفهمانی و این، اصلا تقصیر آن‌ها نیست. این خاطره‌ها و احساسات را با همکارانم به اشتراک می‌گذارم؛ ما یکدیگر را درک می‌کنیم. گاهی واقعا مجبور نیستیم در این باره صحبت کنیم ولی وقتی صحبت می‌کنیم، منظور یکدیگر را به خوبی درک می‌کنیم. به تنهایی می‌توانی این بار را بر دوش بکشی. باید مشتاقانه، نه تنها با خطرات و سختی‌های فیزیکی، بلکه با موانع عاطفی نیز روبه‌رو شوی. این بخشی از کار ماست.  

بیایید به کار جدیدتان بازگردیم. در عکسی از کمبوجیه، مادری را همراه با پسرش که از سل -(TB) و مننژیت رنج می‌برد، می‌بینیم. ترکیب هنری که یادآور پیه‌تا است و شاید به خاطر همین ارتباط و وابستگی، در خاطر می‌ماند. این عکس به من نشان می‌دهد که چگونه با وجود علم نوین پزشکی که ما را به شگفتی وادارد، در کشورهای جهان سوم یا در کشورهایی که از منابع کمتری برخوردارند، هنوز مردم از این گونه بیماری‌ها در رنج‌اند. این مسئولیت در کار شما چه نقشی داشته است؟

اولین‌باری که واقعا با سل مواجه شدم زمانی بود که با کمیته بهداشت کمبوجیه همکاری می‌کردم. یک سازمان مردم نهاد غیرانتفاعی که سعی داشت به افراد مبتلا به سل کمک کند و از یک مرکز پزشکی ایالتی تشکیل شده بود که مقدار کمی دارو و تعدادی پزشک داشت که آموزش چندانی ندیده بودند. خانواده‌ها، بیشترین مراقبت‌ها را از بیماران‌شان به عمل می‌آوردند زیرا مرکز، به شدت با کمبود کارکنان کادر پزشکی مواجه بود. به نظر من که این تصویری از عشق است.

- همین‌طور است.

من فکر می‌کنم عشق بود که آن پسربچه را زنده نگه داشته بود.

- به دارو یا درمان دسترسی داشت؟

خیلی کم.

- نتیجه احتمالا خیلی خوب نبود.

نمی‌دانم. امیدوارم زنده مانده باشد. در آن برهه زمانی، مادرش دست از تلاش نکشیده بود. درست به همان میزان که درماندگی و ناامیدی درهوا موج می‌زد، او پر از امید بود.  

 این تصویر در سال 2016 گرفته شد. این پناهنده پسرش را در آغوش گرفته تا از رودخانه خروشان عبور کند و خود را از مرز یونان به مقدونیه برساند. جیمز می‌گوید « باید مطمئن شوی به بهترین شکل عمل می‌کنی تا ماجرا را همان طور که واقعا هست ثبت کنی». او ادامه می‌دهد  ما تاریخ را در لحظه واقعی‌اش لمس می‌کنیم. نمی‌دانیم هر قطعه چه معنایی دارد و به همین خاطر است که تصویر آن را ثبت می‌کنیم.


- بیایید به زمان حال بازگردیم. شما در یونان در کنار دیگر عکاسان، از بحران پناهنده‌های اروپایی عکاسی می‌کردید. تجربه شما از این رویداد چگونه بود؟

در آن برهه زمانی، سه بار به یونان سفر کردم. در اولین سفرم، درست زمانی که مرز مجارستان بسته شده بود به بلگراد رسیدم. پناهنده‌ها و آوارگان، راه کرواسی و اسلونی را در پیش گرفته بودند. من و مردی که قرار بود مترجم و راهنمای من باشد از فرودگاه بیرون آمدیم و مستقیما همان مسیر را در پیش گرفتیم، بدون این که بدانیم چه چیزی در انتظار ماست.  

گروهی از مردم از میان مزارع قدم می‌زدند. من از ماشین پیاده شدم و دنبال آن‌ها راه افتادم. به راهنما گفتم « نمی‌دانم کجا دارم می‌روم. اگر توانستی آخر روز مرا پیدا کن». مردم نمی‌دانستند در چه کشوری هستند. به نظرم حتی نمی‌دانستند کجا دارند می‌روند. آن‌ها را بیچارگی به حرکت وامی‌داشت و امید به پیش می‌برد. راه‌شان را از میان مزارع ادامه دادند و دست آخر به ایستگاه قطار رسیدند. هیچ کس نمی‌دانست قطار کی از آنجا عبور می‌کند یا آن‌ها را کجا می‌برد.

از آنجا به لسبوس در یونان رفتم تا از مردمی که مستقیما از ترکیه می‌آمدند و در ساحل سکنی می‌گزیدند، عکاسی کنم. در نهایت به ایدومینی در مرز بین یونان و مقدونیه رفتم. مرز بسته شده بود و مردم غرق در گل و باران، در کمپ‌های چادری کثیف ساکن شده بودند. این اتفاق در قرن بیست و یکم در اروپا روی می‌داد. اگر چادرها از جنس پوست حیوانات بودند فکر می‌کردی میانه‌ی قرون وسطی هستی.

- این روزها، اخبار کذب سهم بزرگی از اخبار را تشکیل می‌دهد و مردم نمی‌دانند چگونه حقیقت را از دروغ تشخیص دهند و در این میان عکاسی چه چیزی به آن‌ها عرضه می‌کند. درباره اخبار کذب و بلاتکلیفی در مورد درستی و باورپذیری عکس‌ها چه فکر می‌کنید؟

خبرنگاری وابسته به امانت‌داری است. سازمان‌ها یا افرادی که دانسته مسائل را وارونه نشان می‌دهند، حقیقت را پنهان می‌کنند، یا آشکارا دروغ می‌گویند. سایه‌ای بر سر این حرفه می‌اندازند که اصلا مجاز نیست. بهترین روزنامه‌ها و مجله‌ها، بهترین ایستگاه‌های تلویزیونی و سرویس‌های بی‌سیم به یک سری قواعد و استانداردها اخلاقی پایبندند. مردم می‌توانند به سازمان‌هایی تکیه کنند که گذشته ثابت‌شده‌ای دارند. اگر سیاست‌مداران این سازمان‌ها را متهم به انتشار اخبار کذب کنند، احتمالا به این خاطر است که حقیقت مطابق میل و هدف آن‌ها نیست.

- به نظر شما روزنامه‌نگاری در قرن بیست و یکم وضعیت سالمی دارد؟

بله به نظرم وضعیت سالمی دارد و در حال تکامل است. روزنامه‌نگاری برای عملکرد درست جامعه، ضروری است. قرار نیست به حاشیه رانده شود یا ناپدید شود بلکه قوی‌تر می‌شود. ما در این راه از تمام ابزارهای نوین امروزی استفاده می‌کنیم و وقتی ابزارهای جدیدی بر سر کار می‌آیند، خود را با آن وفق می‌دهیم. نمی‌توانم درباره مسائل مربوط به اداره یک سازمان خبری صحبت کنم چون چیزی باره آن نمی‌دانم اما مطمئنم افرادی که در این باره اطلاعات دارند، راه خود را برای تطابق با آن پیدا می‌کنند. 

انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: