• پنجشنبه ۱۷ آبان ماه، ۱۳۹۷ - ۰۰:۰۹
  • دسته بندی : زیارت و گردشگری
  • کد خبر : 978-7391-5
  • خبرنگار : 15299
  • منبع خبر : ----

سالروز شهادت هشتمین خورشید؛

مَرا بِبَر و نَیاور فَقَط هَمین و بَس...

می‌گوید به عشق امام هشتم با پا که نه، به سر این‌جا آمده‌؛ گویی که از دیار غریب، به غریب الغربا پناه آورده است.

با نگاهی عاشقانه به حرم اشاره کرد و گفت: تمام دردهایش را برای آقا آورده؛ تا درمان دردهایش شود. پاهای برهنه و زخمی‌اش نشان از غَلَیانِ عشق، به حضرت رضا است؛ می‌گوید مسیری طولانی را با پای پیاده و برهنه برای رسیدن و به آغوش کشیدنِ ضریحِ بارگاهِ ملکوتی، طی کرده است. خسته راه است و نیمه جان، تنها امیدش این است که امام مهربانی‌ها به رویش لبخند بزند و گِرِه از مشکلاتش بگشاید.

نگاهش که به گنبدِ طلا گِرِه خورد، اشک از چشمان بی‌فروغش جاری می‌شود، با صدایی مبهم زیر لب زمزمه می‌کند: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...

او از مسافت طی کرده‌اش به‌همراه هم‌سفرانش می‌گوید: تمام راه‌ها امن بودند و دل‌ها گرم... لبخندها برلب و عشق‌های بی پایان درجان، گویی هیچ‌چیز ما را از پا نمی‌انداخت و شور و شوق ما را متاثرنمی‌کرد. از او پرسیدم مگر چه نذری داشتید که این‌گونه مشتاقانه به‌سمت حَرَمِ آقا در حرکتید؟ او با طمانینه و نگاهی مهربان پاسخ داد: ما تک تک قدم‌های خسته، با پاهای برهنه‌مان را نذرِ عشق، به حضرت رضا کردیم.

آن‌‌سو‌ی دیگر جمعیتی انبوه که خسته و خاک آلود، اما پرشور و شوق‌ بوده و خود را مانند اهل حرم درآورده‌اند، حضور دارند؛ تا در اندوه اهل بیت سهیم باشند و حال آن‌ها را ولو اندکی درک کنند.

باخود می‌گویم... چند روز سفر؟ بدون هیچ توشه‌ای، با پای پیاده، درحالی‌که بار اندکی دارند، آن‌هم قدر یک کوله‌پشتی یا یک کیف کوچکِ دستی...

اصلا مگر می‌شود؟
چگونه می‌شود این‌قَدَر عاشق بود که سرمای جان‌سوز و جان‌گداز و تمام خستگی راهی طولانی را به‌جان خرید و با تمام دل، همه‌ این‌ها را به دوش کشید؟ از نگاهِ عاشقشان فهمیدم، نه این‌که فقط پاها باشند که به سوی حرم بروند، نه فقط که جسم حرکت کند... قلب‌ها نیز در بین این زائران سرگشته‌ و حیرانند و دل‌هایشان پیاپی به‌سمت حرم نیز روانه می شوند.

اشک‌ها برگونه‌های سرد و یخ‌زده و بی‌روحِشان جاری شده‌‌... و نه فقط اشکِ چشم، که تکه‌هایِ قلب است که سرازیر می‌شوند. ناله‌ها صدای عشق می‌دهند، نوحه‌ها نوای عزا و زمزمه‌ دعا از سوزِدل در فراغ محبوب است. نه فقط ناله و اشک و قدم و قلب، بلکه تک تک ذرات وجود، محصورند.

انگار آقا در تنهایی، این مردم را بهتر می‌فهمد و آن‌چنان به تسلای دلشان برمی‌خیزد که عشق به قبله‌ هشتم با تمامِ وجودِ همه‌گان، عجین شده با وجود آستانی، که مامن دل‌های تنها و غریب و درمانده مردمی است که عاجزانه با تمام دلگیری‌هایشان از زمانه، دست به دعا برداشته‌اند.

روبروی حرم می‌ایستد... نگاهش که به گنبد طلا می‌افتد، لبخندی از سرشوق برلبانش نقش می‌بندد باخود می‌گوید خداراشکر که انتظار به پایان آمد. در امتداد صف‌ها می‌ایستد و لحظه لحظه‌ ورود به حرم را در دل با شوق وصف ناپذیری می‌شمارد.

اذن دخولش باب الجواد بود؛
وارد که می‌شود... حس نیمه‌ گمشده‌ای رفته رفته شروع به جوانه زدن می‌کند چشمانش مست تماشای حرم می‌شود. می‌گوید به ضریحش که چشم را می‌دوزم بغض‌های نیمه‌جان و جامانده‌ی گلویم رها می‌شوند. باخود زمزمه کرد آقا اشک‌هایم را به ضریحت وصله خواهم زد قطره‌ اشک‌هایم را ضمانت کن.

باوجود تمام خستگی راه که با جان و دل به دوش کشیده؛ اما انگار تمام خستگی‌اش ته کشیده بود. گویی عاشق که باشی هرنشانی از معشوق دلت را آرام می‌کند.

سرش را به علامت شرم پایین می‌اندازد. زیر لب زمزمه می‌کند آقا اصلا حواست به من هست؟ مولای من بی‌قرار نگاه مهربان توام، بندبند دلم را به پنجره‌ی فولادی‌ات گره خواهم زد.

آقایِ من، دلم بهانه‌کنان به‌سوی حرمت پر می‌کشید. به‌شوق زیارت توست که پاهای بی رمق و برهنه‌ و جسم بی‌جانم پا برجاست. پناهم بده ای پناه بی پناهان...

زائران همگی غرق در حال عارفانه خود بودند که نگاهم به آسمان افتاد، تیره و تار بود، مات و مبهم و گرفته، انگار امشب تمامی آسمان را زهرآگین کرده‌اند که این‌گونه به خود می‌پیچد‌. جای سوزن انداختن نبود. قطعا این‌جا قطعه‌ای از بهشت برین است؛ مگر می‌شود بهشت، خالی از هیاهو باشد؟ مولای من، تمامی عاشقانت آمده‌اند تا به آغوش گرم تو پناه ببرند.

مهربانم...
بغض آورده‌ایم و درد، شِکوِه آورده‌ایم و زخم، به امید آن‌که تو مرهممان باشی؛ اما تا عطر حرمت به مشاممان می‌رسد، گویی هیچ هستیم ‌و هیچ نیاورده‌ایم.

تمام  واژه‌ها را در ذهنم جابه‌جا می‌کنم تا شاید حرفی برزبانم جاری شود؛ اما هر وقت خواستم چیزی بگویم مهربانی، لطف و تقدس نگاهت مرا از گفتن حرف‌هایم عاجز کرد، زبانم از بازگویی کلمات قاصر مانده؛ نمی‌دانم چه‌چیز در دل داشتم، گویی تمام دردهایم تمام شده‌اند. کاش صدای شفاعتت در دیار بی‌کَسی‌هایمان آوای آرامش و سبک‌بالی به‌پا کند.

دلم را دخیل خواهم بست به تمامی پنجره‌های این بارگاه... قبول کن نذرم‌ را تا با اشک‌هایم تمامی صحن بارگاهت را شستشو دهم؛ ببخش، اگر به ناگاه روح سرگشته و حیرانم به‌سوی بهشتت پَر کشید، اگر من کنار ضریحت جان سپردم حلالم کن بگذار تا ذره ذره در گوشه و کنار حَرَمت غبار شوم.

زائرینی که به این کعبه دل، دل بستند
تا ابد از حرمت دل نَبُرَند و نَبَرَند

سائلان کرمت یک سره ارباب کرم
زائران حرمت از همه خلق سرند

پاگذارند به بال مَلَک و طُره حور
رَهرُوانی که به سوی حرمت ره سپرند

انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: