• جمعه ۱۶ آذر ماه، ۱۳۹۷ - ۱۲:۰۱
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 979-9587-5
  • خبرنگار : 15259
  • منبع خبر : ----

خارج از کادر؛

خاطرات ایسنایی‌ در روز تولد ایسنا

اگر بگوییم خبرنگاری سراسر خاطره است همزمان توانسته‌ایم کلیشه‌ای‌ترین و درست‌ترین جمله را در مورد زیست خبرنگارانه بیان کنیم. 

به گزارش ایسنا-منطقه خراسان، در سالروز تاسیس ایسنا از اعضای تحریریه خواستیم تا هر کدام بنا بر حال و مقال نکته‌ای یا خاطره‌ای را در خصوص تجربه خبرنگاری خود بنویسند. در ادامه برخی از این نوشته‌ها و خاطرات را می‌خوانید. 


مرتضی عنابستانی؛ دبیر سرویس اجتماعی

تقریباً بعدازظهر بود که خسته و عصبی از آفیشی بی‌حاصل به تحریریه رسیدم. دفتر نسبتاً خلوت بود. از دور به فضیلت و نعیمیان سلامی کردم و نشستم. روز شلوغی بود و هرکدام از بچه‌های سرویس در یک نقطه از شهر در گیرودار خبر بودند. به شعاع دستم، پرده کنار میز را به یک‌طرف کشاندم و آفتاب از روزنه باریکی که پیدا کرد، خودش را رساند به کف دفتر و مثل یک علامت تعجب عمود شد. واقعاً بعضی آدم‌ها چگونه می‌توانند روزها به سخنرانی‌های بی‌سروته ادامه دهند؟ حرف‌هایی به سنگینی یک مشت خاک رُس رهاشده در هوا که با جهت باد، سمت‌وسویشان عوض می‌َشود. از آن عجیب‌تر برخی موجودات پادویی‌ست که عقیده و مسلکشان چون رنگ سال است و از این مدیر تا آن یکی، برایشان همیشه فرج است! باورهایشان همزمان با خطوط ریششان بالاوپایین می‌رود و گاهی هم گِرد می‌شود دور لب و چانه‌شان. این موجودات پادوی دائم‌الغیر که سیاه‌مستِ ریائند، مثل گردوغبار متراکم، در هر همایشی پراکنده‌اند تا ناگهان رئیسشان چون قهرمانی از دل گردوغبار بیرون بزند و میکروفون را به دست بگیرد. عجب خلقتی دارند و عجیب حوصله‌ای!.

در همین فکروخیال‌ها بودم که سروصدای چند نفر در راه‌پله پیچید و دونفر وارد تحریریه شدند. رهنما و انصاری بودند. بحث می‌کردند و صداشان بالا بود. انصاری می‌گفت: «وقتی خودش می‌خواد بهم مصاحبه بده، اون چی‌کاره‌س که نمی‌ذاره» و رهنما ادامه می‌داد: «اینا همه‌شون همین‌طوری‌ان. باید کارِ خودتو بکنی و محلشون ندی». یکی‌به‌دو می‌کنند تا به من می‌رسند. سلامی ردوبدل می‌شود و یکی‌شان می‌گوید: «آقای عنابستانی! من اعصاب ندارم و همین الان هم بشینم پای این خبرها، تا شب حاضر نمی‌شه». صحبتش تمام نشده ایزدخواه با قدم‌هایی تند و کوتاه وارد دفتر می‌شود. چند سلام مجمل می‌دهد و نرسیده شروع می‌کند: «بازم جوابم رو دُرُس‌حسابی نداد و پیچوند. با چن تا از زن‌ها هم که تونستم صحبت کنم، چیز به‌دردبخوری نگفتن! این همه راه الکی...، ولی هماهنگ کردم شنبه دوباره برم». می‌خواهم خسته نباشیدی بگویم که حاتمی زنگ می‌زند. شمرده و آرام می‌پرسد: «من نمی‌تونم بیام دفتر. خبرها را تا شب بفرستم اشکالی نداره؟ راستی خانم عطار هم گفتن خبر رو براتون ایمیل کردن و بهتون پیام دادن ولی گویا شما ندیدین».

صداها را دیگر نمی‌شنوم. به چهره‌هایی خیره می‌شوم که روبه‌رویم با آب‌وتاب زیادی با هم بحث می‌کنند. چهره‌ای را پیش چشمم می‌آورم که در ایستگاه اتوبوس یا مترو، پس از یک آفیش به خانه می‌رود. به چهره‌ای فکر می‌کنم که از نور مانیتور روشن شده و هنوز خستگی پیاده‌کردن خبر در انگشتانش است و.... به این‌ها که فکر می‌کنم انگار به حقیقت ساده و شفاف زندگی برمی‌گردم. به آنچه که به «بودن» معنا می‌دهد. دوباره خون در رگ‌ها به جریان می‌افتد. نبض می‌زند. چشم‌ها باز می‌مانند. از دنیای ذهن به دنیای ایسنا و تحریریه برمی‌گردم. هرکداممان پشت یک میز می‌نشینیم و به یک کامپیوتر مسلح می‌شویم. انگشت‌ها هجوم می‌آورند. صدای شلیک صفحه‌کلیدها بلند می‌شود. کلمات می‌آیند و ما هم به استقبالشان می‌رویم.

الهام حدادیان؛ 
دبیر سابق سرویس شهرستان‌ها

یک هفته از وقوع سیل 20مرداد 96 چند روستای شهرستان کلات گذشته بود که برای تهیه گزارش از حال و هوای مردم سیل‌زده راهی روستای ژرف شدم.

تا چشم کار می‌کرد روستای سرسبز ژرف در گل فرو رفته بود‌ و دیدن غم‌انگیزترین لحظه‌های مردمان اون روستا به شدت بر روی قلبم سنگینی می‌کرد که به آنی سیلی همه زندگی این مردمان ساده و سخت کوش رو با خودش برده بود.

شمسی خانم پیرزن خمیده قامت، از جمله اهالی این روستا بود که غم پایان ناپذیر چهرش عجیب دلخراش بود و بهت‌زدگیش هنوز تو خاطرم هست که با پاهای گلی برهنه‌اش به دیوار خونه به گل نشستش تکیه می‌داد و گاهی رو زمین می‌نشست و به یه نقطه نامعلوم خیره می‌شد و بین صحبت‌های دختر و دامادش چند کلمه‌ای مبهم حرف می‌زد.

سیمین سلیمانی؛ دبیر سرویس شهرستان

در ایسنا یاد گرفتم مقابل ترس‌هایم بایستم؛
 در زندگیِ آدم‌ها ترس‌های زیادی وجود دارد، هرکس به‌گونه‌ای مقابل آن‌ها واکنش نشان می‌دهد. کار در ایسنا من را در مقابل برخی ترس‌هایم قرار داد. اگر از آن ترس‌های بزرگ بگذریم به چیزهایی مثل عبور از گذرگاه‌های خطرناک و حیوانات موذی می‌رسیم.  یک بار برای تهیه گزارش به یک معدن رفتم که تونل‌های تاریک و باریک با نردیان‌های آهنی داشت، به جرات می‌توانم بگویم از داخل، کوه را فتح کردم! هر بار که پایم را روی پله بعدی می‌گذاشتم پیش خودم فکر می‌کردم، پله‌های این نردبان تمامی ندارد از طرفی اکسیژن هم در آن‌جا فراوان نبود(!) راستش خیلی ترسیده بودم؛ مشخص بود کارگران و راهنمای معدن نگران هستند ولی من ویترین را درست کرده بودم و سعی می‌کردم خیلی طبیعی به راهم ادامه دهم از آشوب دلم که بگذریم تجربه خوبی بود، چند بار دیگر از آن تونل‌ها گذشتم و هر بار مواجهه با چنین موقعیت‌هایی برایم آسان‌تر شد.

امّا چند هفته پیش فهمیدم یکی از این ترس‌ها همچنان در من مانده؛ با این‌که مدتی پیش موضوع یکی از گزارش‌هایم حمله موش‌ها به یک روستا بود و من چندین بار به آن روستا رفته بودم و هم‌پای ساکنان منطقه به طویله‌ها و انبارهایی که بی‌شمار لانه موش داشت، سرکشی کردم  و با وجود ترس زیاد  از خود مقاومت نشان می‌دادم؛ اما چند هفته پیش وقتی دوباره با یک موش مواجه شدم از واکنش غیر ارادی‌ام (خیره شدن، برداشتن ناخودآگاه پاها از روی زمین، پریدن روی یک بلندی مثل صندلی و استمداد از شجاعانِ حوزه‌ی مبارزه با حیوانات موذی) متوجه شدم آش، همان آش است و کاسه نیز!

مهدی نعیمیان راد؛ دبیر سرویس‌های فرهنگی و گردشگری 

تجربه‌ حس‌های دوست داشتنی یکی از مواردی است که در ایسنا زیاد اتفاق می‌افتند. ولی یکی از این حس‌های دوست‌داشتنی که اخیرا تجربه کردم این بود که در آستانه روز خبرنگار همین امسال که قرار بود تقریبا تمام مسؤلین ارشد استان برای تبریک به ایسنا گسیل شوند، ما تصمیم به انجام یک‌سری تغییرات دکوراتیو در تحریریه گرفتیم که نیازمند ایجاد سبک و سیاقی نو و البته زمان‌بر بود.

از طرفی آفیش‌های متعدد هم وقت بچه‌ها را می‌گرفت و کلا اوضاع و احوال عجیبی بود؛ در همین حوالی یکی از دیوارهای تازه رنگ شده دفتر هم آسیب بدی دیده بود که کاملا فضای عکاسی را مختل می‌کرد.

فردا صبح زود که مسؤولین به ایسنا می‌آمدند و فوج فوج با گل و تبریک از بچه‌های تحریریه تقدیر می‌کردند یکی در میان به دکور زیبای دفتر و تغییرات تحریریه اشاره می‌کردند؛ هیچکدام خبر نداشتند که تا سه یا چهار ساعت قبل یعنی تا اواسط شب تعداد قابل توجهی از خبرنگارانی که علی‌الظاهر وظیفه‌ای هم در این خصوص نداشته‌اند در دفتر مانده‌اند و این فضای زیبا را با کمترین امکانات و بیشترین همت‌ها به وجود آورده‌اند.

دیواری که آسیب دیده بود را هم به نحوی درست کرده بودند که بسیاری از میهمانان دفتر از 17 مرداد به این سمت دوست دارند با آن دیوار آسیب‌دیده عکس یادگاری بگیرند بدون آنکه بدانند بخش زیادی از زیبایی این دیوار مرهون آسیبی است که دیده بود.... 


علیرضا میردیده؛ خبرنگار سرویس سیاسی

خبرنگاری و حضور در یک ساختار فرهنگی با ضریب نفوذ بالا در جامعه قطعا خاطرات و مخاطرات فراوانی دارد؛ اما آنچه برای من در مدت اندکی که توانایی حضور در این صنف را داشته‌ام خود جلب کرده، مسئله کارکرد هویتی یک خبرنگار است.

اکنون متناسب با اقتضائات روز، هویت خبرنگار نیز به سان آونگی میان آرمانگرایی و واقع‌گرایی در تناوب است. می‌دانی که نقش تو به عنوان رکن چهارم مردم‌سالاری در جامعه‌ای دموکراتیک بسی ارزش‌مند است اما چنان که همه اطلاع داریم به نحوی از اجرای آن باز مانده‌ایم. گاهی با مرارت‌های فراوان سعی در ایفای نقش خویش با  حداکثر توان را داریم اما اقتضائات مذکور یک فعالیت واقع‌گرایانه را می‌طلبد.

در این بین اما همچنان خبرنگاری و روزنامه‌نگاری فرصتی بی‌نظیر است؛ چرا که به سان بلندگویی پرتوان‌تر از ندای شخص انسان می‌تواند به بیان عقاید یاری‌رسان باشد. بخش اعظمی از ارتباطات کاری محدود به خوشی‌ها و ناخوشی‌های فعالیت‌های گروهی است و لذایذ آن نیز مشخص اما برای من در وهله نخست، گفت‌وگوهایی که میان "ایسنایی‌ها" صورت گرفته به عنوان خاطره‌ای خوش در ذهن صورت بسته است. جایی که می‌توانی با دغدغه‌هایی کمتر از محیط پیرامونی به تشریح معرفت خویش از جهان بپردازی و توامان طرف مقابل نیز تعاریف تو از آن جهان کذایی را به چالش بکشد. می‌توانی از بی‌ارزش‌ترین مسائل باب سخن را باز کنی و بگویی که چیستی جهان را در چه می‌بینی و شاید صدای بلند نگارنده سوهان روح باشد اما تقابل ظاهری و انگیزه پنهانی این مباحث بسترهای یادگیری و آگاهی را فراهم می‌سازد.

از سویی دیگر شیرین‌ترین تجربه من در ایسنا، توانایی نشر دیدگاه‌ها و آنچه از پیرامون دیده‌ام، است. مسئله‌ای که با اغراق می‌توان به طور اجمالی تحت عنوان بازگویی جهان‌بینی یک عضوی از جامعه دانست که در قبال اندک هزینه صرف زمان، عواید فراوانی در اختیار او قرار خواهد گرفت. ایسنا این توانایی را دارد که عرصه بیان دغدغه‌های شخصی اما گویی مهم برای جامعه را در اختیار تو بگذارد. انتشار گزارش‌ها و یادداشت‌ها متناسب با اعتماد اجتماعی به این برند خبری در سطح قلمرو نفوذ خبری، نعمتی است که جای شکر دارد و تجربه‌ای بسی دلپذیر است. فراموش‌نکردنی است که فرصت ایده‌آل ایسنا برای گفت‌وگو در بافت اجتماعی ایران را بایستی قدر دانست و برای زنده ماندن آخرین سنگرهای تعامل اجتماعی جنگید.


غزاله شهیدی؛ خبرنگار سرویس اقتصادی

ورود من به ایسنا فاصله کمی با تولدم داشت استرس مصاحبه کردن با مدیریت بماند! وقتی وارد اتاق مصاحبه شدم از شدت استرس رد ناخن‌هام کف دستم مونده بود! 
مدیر ایسنا عینکش را برداشت و فرم مربوط به من را نگاه کرد و گفت پیشاپیش تولدت مبارک! 
من هم اصلا نمی‌دونم چی شد که گفتم می‌خواین بهم کادو بدین؟
 آقای مروتی که با تعجب نگام می‌کردند گفتند: چطور مگه؟
گفتم منو بفرستین سرویس فرهنگی و این‌گونه بود که ورود من به ایسنا با سرویس فرهنگی گره خورد... 

متین خامسی؛ خبرنگار سرویس اقتصادی

در ماه‌های اولیه ورود به ایسنا متوجه این نکته شدم که اگر می‌خواهی مصاحبه اختصاصی با مسئولی بگیری بهترین زمان حدفاصل درخروجی تا ماشین فرد موردنظر است.

یک روز، بعد از برنامه خبری پس از آماده سازی سوالات همراه عکاس ایسنا به سرعت از سالن  خارج شدیم و دم در خروجی سالن منتظر مسئول مورد نظرم شدم، در قسمت خروجی سالن سرصدای عجیب فرز کاری در پشت بام استرس نظرم جلب کرد و در فکر این بودم مبادا از بالا شئی به پایین پرت شود و حادثه‌ای رخ دهد.

پس از آمدن مسئول مورد نظرم و گپی کوتاه درباره سوالاتم سرصدای عجیبی در پشت بام شکل گرفت و به صدم ثانیه سنگِ‌فرز از بالای پشت بام در رفت و جلوی پای آن مسئول به زمین خورد. پس از چند ثانیه‌ای سکوت و نگاه کردن به چشمان یکدیگر و سنگِ‌فرز مسئول گفت: هیچ نگران نباشید قرار بود این سنگِ‌فرز به سرمن بخورد اما بخیر گذشت.

پس از گفتن این جمله نگاه عمیقی بین من و عکاس برنامه ایجاد شده و آن مسئول با خداحافظی گرمی از ما محل را سریعا ترک کرد! 

مریم شهیدی؛ خبرنگار سرویس فرهنگی

زمانی که کلاس‌های ایسنا رو می‌رفتم همزمان شده بود با نمایشگاه کتاب که ایسنا هم در اون نمایشگاه غرفه داشت. وقتی برای دیدن نمایشگاه رفته بودم، وارد غرفه ایسنا شدم. 

همه در تکاپو بودن، یکی مصاحبه می‌گرفت، یکی دنبال ریکوردر می‌گشت، یکی عکس می‌گرفت و... خلاصه همه در حال جنب و جوش بودن یهو عوامل فیلم  «اشنوگل» وارد نمایشگاه شدن. معرفی فیلم و صحبت عوامل فیلم نیاز به پوشش داشت ولی هیچ کس برای پوشش صحبت‌هاشون بیکار نبود، منم که مات و مبهوت اونجا ایستاده بودم یهو آقای نعیمیان رو کردن بهم گفتن بیا این ریکوردر بگیر برو پوشش بده
گفتم چی؟ من؟
خلاصه با کلی استرس رفتم و پوشش دادم و شد اولین آفیش من در ایسنا... 

فاطمه طالبیان شریف؛ خبرنگار سرویس فرهنگی
و گردشگری 

جریان آشنایی من با ایسنا برمی‌گردد به کلاس روزنامه‌نگاری خواهرم، تابستان بود و هوا شدیدا گرم... و من هیچ‌وقت روزی که خواهرم برای شرکت در کلاس‌های خبرنگاری اصرار می‌کرد رو فراموش نمی‌کنم، اواخر ترم بود و من شدیدا درگیر امتحانات‌؛ ولی اصرار خواهرم برای تنها نبودن در کلاس‌ها همچنان ادامه داشت... 

یک روز عصر بود که خواهرم بعد از آمدن به خانه آنقدر از اولین جلسه کلاس تعریف کرد تا من هم با خودم گفتم بهتره با دخترخاله هماهنگ کنم و به‌صورت امتحانی هم که شده یک جلسه در کلاس‌ها شرکت کنم... اون زمان من اصلا نمی‌دونستم خبرگزاری چی هست و دقیقا چه کار می‌کنه و با فعالیت‌های یک خبرگزاری آشنایی نداشتم؛ کلاس‌های خوبی بود چون در آن هر بحثی می‌شد و جایگاهی بود برای تبادل افکار، دو هفته بیشتر طول نکشید اما خیلی خوش گذشت. بعد از رفتن نمی‌دونم چی شد که ماندگار شدم و تا آخر ادامه دادم...

این که ما سه نفر هم‌اسم بودیم و به عبارتی اکیپی وارد می‌شدیم همون اول تعجب همه رو به خودش جلب کرد ولی گویا قسمت نبود که موتور محرک و معرف ما (خواهرم) در ایسنا بماند و او با این همه اصرار برای کار خبر ماندگار نشد و من ماندم؛ اما الان از این‌که زندگی خبرنگاری رو آغاز کردم خوشحال و راضی‌ام چون فکر می‌کنم ایسنا جایی است که می‌توانم هر لحظه با تجارب جدیدی آشنا بشم؛ به دلیل این‌که ارتباط با آدم‌های مختلف می‌تونه روزبه‌روز آدم رو بزرگ‌تر کنه.

فاطمه طالبیان شریف؛(دختر خاله آن یکی فاطمه طالبیان شریف!) خبرنگار سرویس فرهنگی و گردشگری

روزهای اولی که به ایسنا آمدم، راستش تضاد بین دانشجو بودن و کار کردن برایم حل‌نشده بود... از آنجایی که از اولین روزهای دبستان یک بچه‌درسخوان به تمام عیار بودم، اصلا نمی‌توانستم به خود بقبولانم که یک چنین کار پرزحمت، پراسترس، پر از رفت‌وآمد و پر از ارتباط را در کنار درس و دانشگاه قرار دهم.

خلاصه روزهای اول همچنان برای ادامه با خود کلنجار می‌رفتم؛ البته بماند که گفته‌های اطرافیان مبنی‌بر این که «مگه اونجا چی بهت می‌دن بچه... بشین درسِت رو بخون مثل بچه آدم...» حسابی من را کفری کرده و روی اعصابم مثل یک توپ بسکتبال بالا و پایین می‌پرید.

حالا اما بعد از گذشت حدود یک‌سال‌ونیم فعالیت در سرویس وزین فرهنگی، به این فکر می‌کنم که چقدر جدایی از ایسنا برایم دشوار شده و شاید نتوانم حتی برای یک هفته از آن و البته خبرنگارهای خوب و عزیز و باصفایش غافل بمانم و به گمانم این عشق، علاقه‌ و وابستگی که در طی زمان برای اهالی ایسنا رخ داده، راز ماندگار شدنشان است.


سید محمد آل رسول؛ عکاس

میگن سربازی سخت ترین دوران زندگی هر پسری هستش ... ناراحتی رفتن به سربازی یک کنار و جدا شدن از رفیقای  ایسنا ماجرایی برای خود داشت،. من و صادق حاتمی اخرای سال گذشته بود که عازم یک راه اجباری بودیم

روز خداحافظی از دوستان ایسنا سر رسید و غم من به نوعی بیشتر شده بود از دیدن گرفتن مهمونی خداحافظی  برای خودم و صادق خیلی تعجب کردم واقعا سوپرایز قشنگی بود که در جمع رفیقای  گل ایسنایی داشتم و غم رفتن به سربازی و لحظاتی رو  به دست فراموشی سپردم و اون روز لحظه خوشی بود که همواره تو ذهنم ماندگار خواهد بود.


نیما رهنما؛ خبرنگار سرویس اجتماعی

ماه‌های اولی که بود که خبرنگار ایسنا شده بودم؛ تازه کار بودم و کم‌تجربه. یک روز، یکی از دبیران تماس گرفت که برای برنامه‌ی خبری مهمی در حرم نیاز به خبرنگار است و اگر امکان دارد آن را پوشش دهم. قبول کردم راهی حرم شدم. اطلاعی از روند ورود به برنامه‌های حرم نداشتم. لحظه‌ای که هنگام ورود به جلسه از من خواسته شد تلفن همراه خود را تحویل دهم، مضطرب شده و خودم را گم کردم. همیشه به ما تأکید شده بود که باید صدای ضبط شده همه افراد در برنامه‌های خبری را داشته باشیم –هم به لحاظ کمک به تدوین خبر و هم مدرکی پشتوانه خبر- آن روز تلفنم تنها وسیله ضبط صدایی بود که همراه داشتم و آن هم در کمد امانات جا خوش کرده بود و تنها شماره‌ای دستم را گرفته بود.

چاره‌ای نبود، باید برنامه را بدون ضبط صدا پوشش می‌دادم. با خود عهد کردم هیچ کلمه‌ای را جا نیندازم. آن شب آن‌قدر با سرعت سخنرانی‌ها را نوشتم که حتی کلمه‌ای را عقب نماندم. پس از اتمام برنامه خبر را بدون صدای ضبط شده به سرعت آماده کرده و برای دبیر مربوطه ارسال کردم. تا چند روز دعا دعا می‌کردم کسی صدای ضبط شده آن مراسم را از من نخواهد. خوش‌بختانه شانسم گرفت و کسی تا امروز سراغی از آن صدای ضبط شده نگرفته است و من هم این داستان را تا حالا نزد خود نگه داشته بودم.

مهدیه توانایی‌نژاد؛ خبرنگار سرویس فرهنگی

از تجربه‌ی دو ماه همکاری با ایسنا و یک ماه زندگی شبانه‌روزی در دفتر این خبرگزای می‌شه به‌طور خلاصه گفت ایسنا میتونه خونه‌ی دومی باشه که وقتی خسته‌ای با حال همیشه خوب بچه‌ها، انرژی بگیری؛ در عین حال گاهی تا اندازه‌ای جدی که از شدت استرس منفجر بشی. 

انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: